تبليغاتX
Dr Beni . Jay

Dr Beni . Jay

ازدواجهای صورتی

اصولاً من ضعف کامنت ندارم اما باید اعتراف کنم روز به روز که میگذره یشتر به خودم لعنت میفرستم که چرا بلاگ عشقونه ام رو ول کردم بعد دو بار اسباب کشی اومدم اینجا آخه تازه داشت کارم اونجا میگرفت و ویزیتورها و کامنتام داشت بیشتر میشد  اما خوب خیالی نیست چون اینجا هم راه میفته کم کم نم نم  روزی رو میبینم که کامنتای فراوونی از سراسر دنیا اینجا من رو به زمین زده و میترکونه  بذار خدمتم تموم شه دست و بالم وا شه ( نه اینکه الآن خیلی بسته ست ) 

آره سال نو هم رسید و دوباره من همون پـ...ی هستم که بودم و این برای خودم جالبه  البته این سال سال پر باری بوده واسم چون در روزهای پایانیش دو تا از آدمای ظاهرساز تازه به دوران رسیده دور برم رو شناختم ( دختری که در امید یه سوار سفید که شب بیاد به خوابش (حتماً) و پسری که به فکر چاپیدن دوستاش به اسم صمیمیت بود و دستش بدفرم رو شد (آخی بمیرم برات نامزدت هنوز بابت  سوتی شب کریسمس باهات قهره نه)

تو این هفته بابا بزرگم یه جورایی حالش یه کمی زیاد بد شد داشت و سرای فانی رو به قصد دیار باقی ترک می گفت واسه همین داییم گفت به مامانم چیزی نگم که نگران شه و پا شد و یا علی میگ میگ وووووووووویژ کرج که ببینه کاری از دستش بر میاد (که خوب عمراً برمیومد) این وسط مثلاً مامان منم هیچی نمیدونست اما دیشب که مراسم عروسی یکی از فملا (ج مکسر فامیل) بود مامانم با کمال خونسردی برگشت به داییم گفت اقا جون کی مرخص شد  ماهههها  حالا ما رو میگی سوسمارو میگی ... بابا مامان کاپرفیلد از کجا میدونستی؟  اونم گفت حالا دیگه و ما فهمیدیم تو خونواده فضولی بس بزرگ داریم و هنوز نمیدونیم کیه آخه این دفعه سومه که خبری که نباید بقیه بفهمن و نگران بشن رو میفهمن  بعدشم گفت دکتر گفته یه پیچ به پیچای روده ش اضافه شده (شما میدونین این چه جور مرضیه) در ضمن در طی مراسم عروسی کلی خوش گذشت و من کلی وسط مجلس ول بودم و با همه میرقصیدم و وسط میکشیدم و همه انگشت به دهن میگفتن این پسره سبک با این موهاش و قیافه صاف و تمیزش چه جوری سربازه و هی نچ نچ میکردن و در مغزشون نمیگنجید و عروس و دوماد که از صمیمی ترین اقوام بودن تو همه عکساشون منو صدا میزدن میگفتن اگه تو پا نمیشدی این جماعت شومپیت همین جوری میشستن همو نگاه میکردن پس آفرین به من چشم مامانم روشن در همین راستا هم این هفته عروسی خواهر دوستم دعوتم و قراره به سلیقه من بریم واسه دوستم که برادره عروس خانومه لباس بخریم که من هی شدیداً وقت نمی کنم و دور از جونم مثل سگ موندم که نرم که دوستم ناراحت بشه یا اینکه برم و عروس خانوم ناراحت بشه حالا چرا عروس خانوم ناراحت بشه میگم :

همین ۲ ماه پیش یکی از دخترای نزدیک فامیل که موسسه زیبایی داره شام مهمون ما بود و از صبح خونه ما تلپ بود بیا و بیبن ( بابا ۲۷ سالشه چیه؟) دمدمای عصر کلید کرد رو من و کلی رو موها و قیافه من کار کرد که لعبتی شده بودم (همین جوری تعریفی ندارم) بیا و بیبن و منم هی میگفتم بهش به کارت واردی ها بلا و اتفاقاً همون شب برای خرید لباس با همین دوستم میخواستیم بریم بیرون ... رفتیم در خونه شون و زنگ و بیا بالا بنی من حاضر شم بریم رفتم بالا و میخ کاری شروع شد  آره من و خواهرش با اجازتون زدیم تو کار هم اما من که دیدم زیادی داره تابلو میشه خودم رو زدم به اون راه که بابا زود باش ما واسه شام مهمون داریم بریم زود برگردیم و اومدیم که بریم دیدم بله شماره گوشی یه خانوم به اسم مینا تو دست منه  اما خوب به خاطر دوستیم با داداشش بیخیال شده و از انجام هرگونه عملی نادم و پشیمون شماره رو ه دست باد سپردم که ببره بده به یه مستحق نگو شماره  کار خودشو کرده بعد دو ماه جواب داده و مینا خانوم داره ازدواج میکنه  با خودم گفتم دیدی دستی دستی داشتیم متاهل میشدیم و بدبخت اما از اونجایی که خیلی پرروام میرم مجلسشون و کلی هم دلبری میکنم تا کور شود هر آنکه نتواند دید  

خوب من خسته شدم و زیادی حرف زدم ببخشیدا اما قضیه خنده داریه که واسه هر کسی پیش نمیاد گفتنش خالی از لطف نبود  

در پناه خدای گنده

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/10/14ساعت 5 بعد از ظهر  توسط Mr Beni.Jay  |