تبليغاتX
Dr Beni . Jay

Dr Beni . Jay

خیلی ها دوست دارن می تونستن گذشته رو عوض کنن و خیلی از کارایی که نباید می کردن رو پاک کنن اما گذشته ها گذشته. حالا به این فکر کن که می تونستی آینده رو دستکاری کنی، اون موقع چکار می کردی؟ دوست داشتی تو آیندت کی رو کنار خودت می دیدی؟ دوست داشتی چه ماشینی سوار میشدی؟ از همه مهمتر دوست داشتی کی بمیری؟   اگه من میخواستم آیندم رو تغییر بدم اول از همه آرزوی یه شعبه مک دونالد کنار همین خونمون می کردم. بعدشم آرزوی دو تا آدم بی مخ و بیخیال مثل خودم میکردم که هر دوشون باهام پایه ی هر دیوونه بازی و شلوغی باشن. بقیه آرزوهام و کارایی هم که می کردم خصوصیه که به کسی ربطی نداره. مثلآ تو آینده ات میدیدی با دختر عموت ازدواج کردی اما خوب خودتم میدونی باهاش حال نمیکنی پس از تو آینده ت ورش میداری و یکی دیگه رو جاش میذاری٬ کی؟ نمیدونم هر کی که بهت بیاد٬ مثل اون دختره که تو فرودگاه دیدیش و میخش شدی اما بعدش فهمیدی اونا مسافر پرواز کیش بودن و تو داری میری شیراز .. حالا کلی کارای دیگه هم میشه کرد که این یه موردش بود.

این هفته پسر داییم میاد پیشم تا بعد از عید. آخ جون این یکی از همون آدمای پایه ست که میخوام تو آینده م سهم زیادی داشته باشه٬ باهاش آشنا شین:  

نام: نوید     تخصص: شاشیدن سرپا٬ سرچوب کردن و کل انداختن٬ بدنسازی به سبک یه ماه در میون٬ بوی سگ بلند کردن     مشخصه: صدای نکره و پلشتی    سرگرمی مورد علاقه: خوندن شعر ( ای خدای مهربون ٬ قابل توجه الهام و جواد)٬ ضد حال زدن به دخترایی که باهاش تیریپ ریختن 

خیلی دوستش دارم ... خیلی آقاست البته نه همیشه فقط در شرایط خاصی٬ براش آرزوی سلامتی و بدن عضلانی دارم                                                                                                         

کاش زودتر عید بشه یکم از خونه بزنیم بیرون (نه اینکه الانش خیلی کم بیرون میرم)٬ دیگه حرفی نیست نظر بدین ها مخصوصآ در باره ی آینده تون که میخواین چه جوری باشه.

فعلا  

 

+ نوشته شده در  شنبه 1383/12/15ساعت 12 بعد از ظهر  توسط Mr Beni.Jay  | 

بشین کرم نریز بچه

 

خوب شروع شد به همین راحتی خیلی ها دفعه اولی که میخوان تو وبلاگشون نطق کنن کلی مقدمه چینی میکنن. اما من از اونجایی که خیلی اعتماد به نفس دارمو دفعه اولم نیست که می نویسم بیخودی حاشیه نمیرم . از همه چیو همه کس مینویسم ، همیشه دوست داشتم یه کمیک نویس خوب باشم و تو دو تا وبلاگ قبلیم هم تونستم به این هدف کلفت ، ببخشید بزرگ دست پیدا کنم. شاید یکی بگه خوب اگه وبلاگای قبلیت موفق بوده مریض بودی که بیخیالشون شدی؟ خوب اولا این به خودم مربوطه و دوما حتما دلیل محکمی داشته که اونم  به خودم مربوطه پس کلا به کسی ربطی نداره ، حلللله ؟

اون روز نشسته بودم با خودم با خودم با خودم .... ور نمیرفتم داشتم با خودم فکر میکردم که یه زندگی نو رو شروع کنم اصلا انگار همین چند دقیقه پیش به دنیا اومدم. همه میگن من از بچگی بد فرم همه چی رو به هم میریختم و داغون میکردم یه چیزی تو مایه های ترمیناتور حالا کمتر یا بیشتر خدا عالمه. بزرگم که شدم هیچ تغییری نکردم. تا یادمه همش شکستگی و در رفتگی و له شدن بوده. تا دوسالگی یه چند باری از بالای تختم سقوط آزاد داشتم اونم بدون چتر نجات. بعدشم همش این جمله تو ذهنمه : بشین کرم نریز بچه !! کلاس پنجم یا چهارم بودم یه روز موقع فوتبال بازی کردن اشتباهی به جای توپ تیر دروازه رو شوت کردم و دو تا از انگشتای پام با یه صدای زشت در اومد و بعدشم که خوب شد با هر باد و بارونی زرتی در میاد. کلاس دوم راهنمایی بودم و امتحان ورزش داشتیم اونم چی دوی سرعت. اون موقع مدرسه غیرانتفاعی میرفتم و اونام ما رو تحویل گرفته بودن واسه زنگ ورزشمون سالن کرایه کرده بودن. اون روزم امتحانمون تو سالن بود. خلاصه رکورد همه رو زدم و و با سرعت تمام از خط رد شدم اما یهو دیدم جلوم یه دیوار بتونیه که با کسیم شوخی نداره واسه همین دستمو سپر کردم که با صورت نخورم بهش دک و پوزم نرم شه و با همون سرعت رفتم تو دیوار اما دیوار سفت تر از دست من بود. آره دستم از مچ خورد شد و مثل ان چسبیدم به دیوار. کلاس اول دبیرستان بودم و اون موقع اوج آشغال بازیام بود. کلاس رو تا دبیرمون میومد به گند میکشیدم. اون روزم داشتم گچ و گچ بازی میکردم که یهو دیدم یه گچ مثل فشنگ داره به طرفم میاد. خوب منم مثل هر آدم دیگه ای یه واکنش منطقی از خودم در کردم و سرم کشیدم پائین اما وقتی سرم رو بلند کردم دیدم نصف دندونم مونده تو دسته صندلی. نمی دونستم چکار کنم. درد هم نداشت که بخوام داد بزنم فقط تو دهنم احساس خلا میکردم واسه همین زدم زیر خنده. قیافم دیدنی بود.

با این چیزایی که درباره ی خودم نوشتم حالا دربارم چی فکر میکنین؟ البته مهم هم نیست که چی فکر می کنین چون تو زندگیم تنها چیزی که برام مهم نبوده قضاوت بقیه دربارم بوده فقط همین قدر میدونم که سعی کردم کسی رو اذیت نکنم البته فقط سعی کردم نمیدونم چند درصد تونستم تا حالاش که دل کسی رو نشکستم.

من دیگه باید برم ناهارمو بلمبونم تا الانشم که اینا رو نوشتم کلی مقاومت کردم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1383/11/13ساعت 1 بعد از ظهر  توسط Mr Beni.Jay  |